خواب ساحل

اگر شبی فانوس نفس های من خاموش شد



اگر به حجله آشنایی



در حوالی خیابان خاطره برخوردی



و عده ای به تو گفتند



کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد

 

تو حرفشان را باور نکن!

 

تمام این سال ها کنار من بودی

 

کنار دلتنگی دفاترم



در گلدان چینی اتاقم



در دلم...



تو با من نبودی و من با تو بودم



مگر نه که با هم بودن



همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟



من هم هر شب



شعر های نو سروده باران و بوسه را



برای تو خواندم



هر شب ‚ شب بخیری به تو گفتم



و جواب تو را



از آن سوی سکوت خواب هایم شنیدم



تازه همین عکس طاقچه نشین تو



همصحبت تمام دقایق تنهایی من بود



فرقی نداشت که فاصله دست هایمان



چند فانوس ستاره باشد



پس دلواپس انزوای این روز های من نشو



اگر به حجله ای خیس



در حوالی خیابان خاطره برخوردی...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط امیر نظرات ()



حالا...

 

از تمامی قصه

 

تنها قاب عکسی مانده است

 

که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد

 

حالا باران که می آید

 

خاک این دختر خالی

 

هنوز بوی عشق و عود و عسل می دهد

 

حالا مدام از پی نشانی تو

 

فنجان های قهوه را دوره می کنم

 

مدام این چشم بی قرار را

 

با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم

 

مدام این دل درمانده را

 

با باور برودت عشق آشتی می دهم

 

باید این ساده بداند

 

بانوی برفی بیداری ها

 

دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت!!!